به رنگ زندگی
"حرفها، خاطرات و دلتنگیهایمانِ" سابق :)
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
شدیدا متمرکز شدم روی زبان:) یعنی ۹۰ درصد اوقات در حال زبان خوندن یا سریال زبان اصلی نیگا کردن هستم...حس خوبی دارم از اینکه وقتم رو اینطوری و +پر میکنم!
از کلاس زبان هم راضیم! باعث شده خیلی برنامه م منظم تر بشه:)
سریالی هم که میبینم The Mentalist هست. سریالی با ژانر پلیسی، که خیلی دوستش دارم!

دوشنبه عصر عمه.م به همراه دختراش میان خونمون!
اصلا حسش رو ندارم پاشم خونه تمیز کنم
مااااااااااادر جان
به من بگین پاشو شونصد نوع غذا درست کن و ظرف بشور، اما نگین پاشو خونه مرتب کن
دیروز بهم خیلی خوش گذشت!
چند شب پیش یه برنامه ای درباره نو.س.تر.ادا.مو.س میدیدم، پیش.گو.ی بزرگ! قبلا هم یه چیزایی راجع بهش دیده و خونده بودم...یعنی واقعا 21 دسا.مب.ر امسال دنیا تموم میشه؟ من هنوز کلی آرزو و هدف دارم که نرسیدم بهشون!! شما چی فکر میکنید؟باور میکنید یا نه؟
اینروزا علاقه بسیار بسیار شدیدی به بستنی و باقلوا پیدا کردم! یعنی میشینم توی خونه یهو هوس بستنی میکنم شدیددددددددددددد! یعنی تا همسری رو نکشم بیرون و یه بستنی نخوریم دست بردار نیستم
شدم عین این بچه ها 
راستی بین شما دوستان،
کسی هست که برنامه نویسی ا.ند.ر.و.ید کار کرده باشه؟
پ.ن: این سیصد و پنجاه و سومین پستی هست که میذارم! :)
بعدا نوشت: دوستای گلم از کامنتات خیلی خیلی ممنونم:* ببخشید نتونستم تک تک به کامنتهاتون جواب بدم:( خیلی تنبل شدم در نوشتن....میدونید که خیلی دوستون دارم:*
* ماهیای قرمزم اینقدر ناز شدن!

اولش که اومده بودن خونمون خیلی میترسیدن، تنگشون روی اُپن آشپزخونه مون بود و هر وقت میخواستم برم توی آشپزخونه انگار بهشون شوک وارد میشد و سریع و وحشت زده توی تنگ حرکت میکردن و اینور و اونور میرفتن، بقیه وقتا هم کف تنگ بدون هیچ حرکتی وامیستادن...اما الان! یعنی تا میخوام برم آشپزخونه میدوئن میان طرف من و خودشونو میرسون سطح آب و هی دهنشونو باز و بسته میکنن
یکیشون که یه سفیدی هم زیر شکمش داره همچین تند تند اون باله انتهاییش رو تکون تکون میده و دلبری میکنه، که حتی اگه هواست بهشون نباشه هم میبینشون و میری جلو و یکم بهشون غذا میدی، خلاصه روزگاری داریم با این دوتا! تازه کلی هم باهاشون حرف میزنم
البته چندروزی هست که ماهیای خاله.م هم مهمون خونه ما هستن (البته توی تنگ خودشون)، آخه خاله.م رفته سفر و اینارو سپرده بهم...ولی این ماهیای مهمان کماکان احساس غربت میکنن!
* اول هفته ا.ستا.د.همسری زنگ زد از بلا.د.ک.ف.ر، قبلا توی ایمیلش گفته بود 5-10 دقیقه باهات حرف میزنم، اما بیشتر از 30 دقیقه همسری رو کنکاش کرد! تازه چینی هم بود و لهجه.ش فاجعه بود، انگلیسی حرف میزد به شکل چینی
گفت تا یک تا دو هفته نتیجه رو خبر میده!
همسری خیلی منتظر و امیدواره... و من هم!
امیدوارم خبرای خوب بده بهمون:)
* رفتم دوش گرفتم و اومدم، عصر عر.و.سی دعوتیم
همسرک هم الان از فوتبال رسید و رفت دوش بگیره...
میریم خونه مامانم اینا و اونجا باهم آماده میشیم و میریم عر.و.سی:)
* امروز تولد خاهری هم هست:)
دیشب وقتی از کلاس برمیگشتم همسری اومد دنبالم و رفتیم یه پیراهن خوشگل دخترونه نارنجی رنگ واسه خاهی خریدیم....و از آنجایی که گل نسا نمیتوانست تا فردا صبر کند، همونجا کادویش را دادیم و او را خوشحال نمودیم
* از سه شنبه هم درگیر مقاله بودم، یکی دو تا مورد بود که خواسته بودن درباره.ش بیشتر توضیح بدیم...استادم هم گفته بود تا ظهر پنجشنبه برام آماده کن و سریع بفرست تا منم تا جمعه عصر یه بار بخونمش و بفرستم بره که چاپش کنن
خوشحالم بچه ها!
بیشتر از همه بخاطر یه سری مسائل که با یکی از همکلاسی های دوران فوق داشتم
نمیدونم...شاید بهتون گفتم...من یه همکلاسی پسر داشتم که لیسا.نسش رو از یکی از د.ا.نشگا.ه.ها.ی.ت.ه.ر.ا.ن گرفته بود و خیلی مغرور بود...توی دو ترم اول که نمرات من بیشتر از اون بود، میرفت پیش استادا و سعی میکرد زیرآب منو بزنه...من اصلا آدمی نیستم که نمره برام مهم باشه، واسه همین اون اولا که دوستم که از این زیرآب زنیا مطلع میشد و میومد بهم میگفت میگفتم بی خیال، مگه میشه یه پسر حسودی نمره یه دختر رو بکنه...میگفتم حتما اشتباه شده و یک کلاغ چهل کلاغ شده...واقعیتش هیچوقتم پیگیر نمره های همکلاسی مذکور نبودم فقط توی کارنامه ترم میدیم که نوشته نفر اول ورودیم...خلاصه زمان گذشت تا اینکه سر یکی از درسا باید یه پروژه میدادیم، و من با یه روز تاخیر پروژه.م رو فرستادم واسه استاد...همه یه مقاله ای رو پیاده سازی کرده بودن و من با کمک ایده ای که توی پیتز.ا.فر.و.شی با همسری کشف کردیم یه روش جدید و ابتکاری پیشنهاد دادم و با یه روز تاخیر تحویل استاد دادم...این همکلاسی مطلع شده بود که من یه روز دیرکرد داشتم، بچه ها رو جمع کرده بود و رفته بود پیش استاد که نباید به پروژه اونایی که دیرتحویل دادن نمره بدی....بگذریم که استاد هم ضایعشون کرده بود و بعدشم بهم گفت که روشت خیلی جالبه برو سریع روی یه دیتابیس دیگه تستش کن و مقاله.ش کن زود!(هنوزم که هنوزه جزو پروژه های ناتمومه من و همسریه
)...دیگه اینجا بود که حسادت این پسر واقعا برام معلوم شد....یعنی فکر کنید از اون روز دیگه سلام هم نمیداد از حرصش!! خیلی بچه بود با اینکه شاید چند سالی هم ازم بزرگتر بود....
همه اینا گذشت و رسیدیم به پا.یا.ن.نا.مه...زودتر از تمام هم ورودی هام و حتی بچه های گروهای دیگه د.فا.ع کردم ...خودتون که میدونید تازه بعد از د.فا.ع علافی ها شروع میشه....از این امضا بگیر از اون بگیر، اینیکی نیست برو فردا بیا و اونیکی تا پس فردا رفته مرخصی و.....روزایی که درگیر امضاها بودیم، بردن و آوردن چند نسخه پا.یا.ن.نا.مه صحافی شده به د.ا.نشگا.ه خیلی برام سخت بود، واسه همون اونارو گذاشتم توی کمد آزمایشگاه که دست خالی و سبک برگردم خونه...فرداش نتونستم برم و وقتی پس فرداش رفتم فهمیدم که این همکلاسی مذکور پا.یا.ن.نا.مه.م رو برداشته و توی آزمایشگاه پیش بقیه همکلاسیام و حتی بچه های ترم پایینی شروع کرده به مسخره کردن روشی که استفاده کردم بدون اینکه اصلا بدونه چی به چیه و ذره ای سواد داشته باشه توی اون زمینه!و سعی کرده پیش همه تحقیرم کنه....وقتی شنیدم خیلی ناراحت و عصبانی شدم...خیلیییی....یعنی حد و حصر نداشت....چندبار خواستم بهش زنگ بزنم ولی همسری مانعم شد و گفت ولش کن عصاب خودت رو خورد نکن، ارزشش رو نداره...خیلی دلم میخواست این کارو بکنم...ولی صرف نظر کردم ... با زندگی مشترک خودم مشغول شدم و خب کم کم هم فراموشش کردم....
ولی امروز وقتی قراره همون کاری که توی پا.یا.نا.مه انجام دادم توی یه ژورنال خیلی معتبر و با ایمپکت فاکتور بالا چاپ بشه خیلی خوشحالم!! از ته دل خوشحالم :)
مرسی خدای مهربونم:*
* راستی! روتون مبارکککککککککککککککک:)

* دیروز هزینه ارسال نامه آی.بیست از دانشگاه A (که در واقع معرفی به س.ف.ا.ر.ت از طرف دا.نش.گاه هست)رو پرداخت کردیم....شکر خدا از اونجایی که در مملکت گل و بلبل بسر میبریم و همه چی مون ت.ح.ر.ی.م.ه حتی پُست! برای همین ناچار شدیم که در دو مرحله اقدام کنیم که در نتیجه با هزینه بسیاربالایی برامون آب خورد.....56 اُدلار ناقابل از اونجا تا دبی با پست فدکس+ 74 تومن از دبی تا اینجا... طبق چیزی که گفتن باید طی 7-8 روز برسه....امیدوارم زود برسه که بتونیم به موقع از س..ف.ا.ر.ت وقت بگیریم....تا الانشم کلی دیر کردیم....یکم بابت زمان نگرانیم و استرس داریم...
هرچی خدا بخواد...
*بر باعث وبانیش لعنت.
* یه سری مدارک دیگه ترجمه کردیم
دو سری سند.ا.ز.د.و.ا.ج
سه سری نمره های ک.ارشد همسر
سه سری د.ا.نش.نا.مه ک.ارشد همسر
جمعا شد 119 تومن!
* امیدوارم نتیجه دا.نش.گا.ه B هم بزودی مشخص شه و مثبت باشه
*خدایا! از ته دل ازت میخوام کمکمون کنی...این هدف همسریه، با تمام سختی هاش هدف من هم هست... ما همه سعیمون رو داریم میکنیم...خودت شاهدی توی من چی داره میگذره ...کمکمون کن به هدفمون برسیم....
*همسری ...منو ببخش بعضی وقتا میشم یه گوله انرژی منفی .... ببخشید گاهی دست خودم نیست...ببخش منو عزیزم...

بعدا نوشت ۱: دوستای عزیزم ممنونم از کامنتهای تبریک تون
مرسییییییییی:* برای همه تون آرزوی موفقیت دارم:)
بعدا نوشت ۲: شیرین جون وبلاگت برام بالا نمیاد، چرا؟؟؟
بعدا نوشت ۳: دختر بارون رمزت عوض شده؟ من دسترسی به پست هات ندارم.
چندین ماه قبل، مقاله ای برای یه ژورنال فرستاده بودم که امروز خبر قبولیش بهم رسید
امروز عصر، در حالی که در کنار همسری عزیزتر از جانم در حال لیس زدن خوشمزه ترین بستنی قیفی دنیا بودم (دلتون نخواد
)، استادم زنگ زد و خبرش رو بهم داد! شوکه شدم از خوشحالی!
یک تبریک مبسوط از خودم به خودم بخاطر این موفقیت آکادمیک!
پ.ن: دوستای گلم دلم براتون تنگ شده، سعی میکنم طی امروز و فردا حتما بهتون سر بزنم:*
دیروز اومدم خونه رو مثه دسته گل کردم:)
امروزم رفتم آرایشگاه برای خوشگلیزاسیون:)
غذای محبوب همسری قور.مه.سبز.ی مخصوصِ گل نساپز رو پختم واسه شام:)
و با یه شاخه گل رز، خوشحال و خندون منتظر همسری مهربونمم که تا تا دو سه ساعت دیگه میرسه ایشالا:)
بالاخره لحظه ای که منتظرش بودم داره میرسه 
راستی یه اتفاق مهم!
یه استادی از یکی از دانشگاه هایی که همسری برای پذ.یر.ش اقدام کرده بود، پریروز ایمیل داده و ازش شماره تلفن خونمون رو خواسته تا باهاش یه صحبتی بکنه
طفلکی وقتی رسید بلافاصله باید شروع کنه خودش رو برای سوالای احتمالی آماده کنه
یکم نگرانه بابت اینکه باید ا.ن.گ.ل.ی.س.ی حرف بزنه و شاید خیلی سرنوشت ساز باشه...
لطفا دعامون کنید دوستای عزیزم
* مطمئنم موفق میشی همسرم
لحطه نوشت: همسری الان S.M.S داد: " 156 کیلومتر تا همسر! :)"
یکی از عمه هام زنگ زده و گفته این هفته میایم خونتون!
روز دقیقش مشخص نیست هنوز...کاشکی بمونه واسه هفته بعد:(
آخر هفته عروسی دعوتیم:)
** همسری یکشنبه یا دوشنبه برمیگرده پیشم ایشالا
دارم فکر میکنم و نقشه میکشم تا یه استقبال گرم ازش بکنم:)
** میخوام یه نظر سنجی کنم!
نظرتون راجع به ازدواج یه زن مثلا 27 ساله با یه مرد 24 ساله چیه؟
من عاشق رشته ام هستم....منظورم زمینه ای که توش تحقیق و تحصیل کردم...خیلی خیلی با روحیه.م سازگاره...من چیز زیادی لازم ندارم...ابزار کاره من فقط مغز، لپ تاپ، کتاب ها و مقاله، و یه مشت تصویر قلب و مغز و کبد و چشم و ریه و ....ی آدماست...من میخونم، ایده میگیرم و پیاده سازی میکنم...و اگه یکم تلاش کنم و خوش شانس باشم به نتیجه میرسم...من کاری که میکنم رو با تمام وجودم دوست دارم...
من از توی تصویر جزئیات رو بیرون میکشم، چیزایی که کم دیده میشه و میتونه برای پز.ش.کا مهم باشه و بدردشون بخوره...
بعد از تموم کردن پا.یا.ن.نا.مه شاید یکم فاصله گرفتم از این فضا...
دلم میخواد دوباره برگردم به اون حس و حال...
شاید هفته بعد برم دیدن استادم:)
همسری زنگ زد چند دقیقه پیش :)
به یه نامه ای نیاز داریم که خیلی میتونه توی روند گرفتن و.ی.ز.ا کمکمون کنه
همسری روزنه های امیدی پیدا کرده :)
فردا احتمالا یه ملاقات خیلی مهم در پیش داره....
دعا کنید دوستای عزیز و مهربونم :)
عمه همسری چقدر مهربون و گرمه :)
بچه ها کسی میدونه چرا بعضی عکسارو نمیشه اسکن کرد؟؟من نمیتونم عکسای عر.و.س.ی.مونو اسکن کنم! مشکل چیه؟؟تجربه ای دارین؟
دور میزنم و ماشین رو پارک میکنم ته کوچه...همون جای همیشگی....کوچه خلوته...در ماشین رو که قفل میکنم چشمم میفته به شاخه های درخت گیلاس بلند توی حیاط خونمون...شاخه های بلندش از توی کوچه هم پیداست....پر از شکوفه شده...پنجشنبه که در و بستیم و رفتیم بیشتر غنچه هاش هنوز شکوفه نکرده بودن....درو باز میکنم...شاید دلم میخواد یه عکس بگیرم...اما نمیگیرم و میگم حالا باشه واسه بعدن...در ورودی رو باز میکنم...مثله همیشه!...حدس بزن!...کفشای پارساست (پسرکوچک صا.حب.خا.نه) که پخش و پلا افتاده روی پادری ورودی خونه....امان از دست این بچه....هیشکی خونه نیست...کلید رو میندازم توی قفل در....خونه دوست داشتنیمون...تاریکه...اما سرد نیست....درو میبندم...درو از پشت قفل میکنم...دارم مانتومو در میارم...تو زنگ میزنی به موبایلم...قطع میکنم و با تلفن خونه شماره.ت رو میگیرم....آخ جونمممممم! ماهیامون زنده است هنوز!...خطا شلوغه...دوباره دیگه میگیرم تا بتونم باهات حرف بزنم.....
از حموم بیرون میام...موهامو سشوار میکشم....
دلم میخواد روی تختمون دراز بکشم....دلم برات تنگه همسرعزیزی....
عکسا.ی.عر.و.سیمو.نو میبینم...تاریکه هال...اما حس کنار زدن پرده رو ندارم....یکم روی مبل توی همون ناروشنایی میشینم...خونمونو نگاه میکنم...دوستش دارم...
ظرفای شسته رو از جاظرفی برمیدارم و سرجاهاشون میذارم.....گلدونامونو آب میدم...
کمی وسیله بر میدارم....
جلوی آینه می ایستم....کمی آرایش شاید...
چشمم به عکست که روی دیواره اتاق.خابمونه میفته.... همسر خوشتیپ دومادم...
مانتوم رو میپوشم....وسایل.رو برمیدارم ...یه نگاه کلی پانورامیک از خونمون توی ذهنم ذخیره میکنم...
درو میبندم....
هنوزم کفشای پارسا وسطه ورودیه...
شکوفه های سفید گیلاس رو نیگا میکنم و میرم بیرون....
هوای خیلی بهاریه...
میخندم....
پ.ن: کلاس زبان عالی بود:)
نه بخاطر بچه ها، نه بخاطر استاد!
فقط بخاطر ماهیتش!
همسری عزیزم پنجشنبه رفت شهر خودشون دنبال یه سری کار اداری و آوردن چندتا مدرک و سند...
منم اومدم خونه بابا اینا و قراره یه هفته دختر خونه بابا باشم:)
دیشب با همسری چت کردیم به یاد ایام قدیم که مجبور بودیم از راه دور اینطوری باهم باشیم
خیلی نوستالژیک بود...یادش به خیر :)
اما دلم برای خونمون تنگ شده راستش...برای خونمون که نه...خونمون ده دقیقه پیاده با اینجا فاصله داره...اما خونه...تنها....بدون همسری معنی نداره...خونمون با وجود همسری خونه است...وقتی روی مبل نشسته و داره کتاب میخونه...یا توی اتاق کوچیکه داره مدار میبنده و لحیم کاری میکنه...یا وقتی پای یخچال دنبال سیب و شکلات میگرده....یا وقتی با لپتاپش کار میکنه و بوی غذا به مشامش میرسه و میگه "به به عجب رنگ و بویی راه انداختی"....یا وقتی ظرفارو میشورم بغلم میکنه و با عشق بوسم میکنه....یا وقتی از اتفاقات روزمره.ش با شوق و ذوق برام حرف میزنه...یا وقتی که....با همه ایناست که خونمون معنی پیدا میکنه....
امیدوارم کارای همسری زود و با موفقیت تموم شه و برگرده پیشم و بریم خونمون:)
فردا کلاس زبانم شروع میشه! امیدوارم خیلی خوب باشه و بتونم نهایت استفاده رو بکنم:)
* زندگی به خوبی و خوشی در جریانه...خبر خاصی نیست...
ممنون از شما دوستای گلم که به یادمید :*
* کلاس زبانم ثبت نام کردم، از یکشنبه شروع میشه... امیدوارم مفید و بدرد بخور باشه!
* همسری آخر هفته میره شهر خودش، من به خاطر کلاسم نمیتونم باهاش برم:(
* پریروز چهار کیلو سبزی به تنهایی پاک کردم و سرویس شدم
عوضش امروز قورمه سبزی داریم
چقدر لذت بخشه!!!!
امرزو بعد از اینکه یک روز پول توی حسابمون موند رفتیم بانک و درخواست تمکن مالی لاتین کردیم (این همون B.a.n.k Sta.tem.ent هست که باید واسه دا.نشگاه بفرستیم و بعد هم واسه س.ف.ا.رت ببریم که نشون بده یعنی پول داریم)
بنابه توصیه دوستامون که گفته بودن حدقل 10-15 نسخه بگیرید، درخواست 14 نسخه رو کردیم و مسئول ا.ر.ز.ی با.نک خیلی تعجب کرده بود و دائم غر میزد و میگفت بدردتون نمیخوره اینهمه!!! راستش نمیدونم شاید هم بدرد نخوره! ولی دوستایی که رفتن اینو بهمون توصیه اکید کردن!
مدارکی نمیخواست فقط دفترچه حساب و کارت ملی کافیه
یه برگه ای به زبان لاتین هست که اسم دارنده حساب و مانده و تاریخ افتتاح حساب رو توش نوشتن به همراه مهر برجسته بانک
قیمت نسخه اولش 5 تومن و هر نسخه بعدی هزار تومن
******* یعنی برای ما شد 18 تومن
سر راهمون یه سری هم به دا.را.لتر.جمه زدیم و شنا.سنا.مه هامون و کا.ر.ت.پا.یا.ن.خد.مت سر.با.ز.ی همسری رو هم دادیم ترجمه بشه.
مسئول دا.را.لتر.جمه میگفت از ماه بعد قراره نرخ ها گرون بشه!
برای شنا.سنا.مه ها گفت مهر و.ز.ا.ر.ت.خا.ر.جه که نمیخواد هیچ، مهر د.ا.دگ.س.ت.ر.ی هم نمیخواد، حتی واسه س.ف.ا.ر.ت ا.م.ر.ی.کا یه امتیاز منفیه!
والا ما که سردرنیاوردیم!
تر.جمه شنا.سنا.مه بدون مهر د.ا.د.گ.س.ت.ر.ی (نسخه اول: 9 تومن هر نسخه بعدی: 3 تومن )
کا.ر.ت پا.یا.ن خد.مت ( ؟؟؟)
سه نسخه از هرکدوم از شنا.سنا.مه ها خواستیم و دو نسخه از کا.ر.ت.پا.یا.ن.خد.مت همسری
* مهمونام چهارشنبه اومدن...خیلی خوب بود....غذا هم آش گوجه فرنگی، کتلت و دلمه کلم برگ پخته بودم...خوب بود غذاها...راستش خوشمزه هم بودن
(کاشکی امی و مستانه این پست رو نمیخوندن)
* دارم دوباره زبان میخونم:)
شاید هم کلاس برم....
بچه ها این کلاس زبانا چقدر گرون شدن
روزگاری بود ما از این کلاس زبانای ترمیک میرفتیم 30-40 تومن بیشتر نبود...خواهرم یکی دو سال پیش میرفت 70 تومن اینا بود....الان 160 تومن شده!!!!!
یعنی آقا داغونِم کِردِنا!
* چند روزیه دارم سعی میکنم سحر خیز تر بشم!
خیلی موفق شدم
همینطوری ادامه میدم
قبلا شبا خیلی دیر میخوابیدم و در نتیجه صبح نمیتونستم زود بیدار شم
الان دو روزه صبح 7 و نیم بیدار میشم:)
خیلیییییییییییییییی اثر مثبتی روم گذاشته:)
* آخر هفته امتحان داریم!!!!!!!
من نمیدونم اصلا واسه چی دارم میرم!!!!!
امروز کل پولامونو + کمک های مامانم اینا رو ریختیم تو حسابمون تا فردا یه صورت حساب تمکن مالی لاتین از بانک بگیریم و دوباره پولامونو برداریم
پ.ن: مرسی مامان و بابای عزیزم
* این سری پست ها رو برای خودم میذارم تا روند کارامون با تاریخ و جزییاتش ثبت بشه
موفق میشیم:)
صبح روز دوشنبه ساعت 8.30 به وقت تر.کیه (حدود 10 به وقت ایران)، تلاش ما برای وقت گرفتن از س.فا.رت.تر.کیه شروع شد
دو تا شماره بود که باید سعی میکردیم باهاشون ارتباط بگیریم، یکی مال تر.کیه بود یکی ا.م.ر.یکا
تر.کیه که اولش اشغال میزد و بعد هم که وصل شد اپراتور پیغام داد ایرانی های عزیز لطفا با شماره مربوط به ا.م.ر.یکا تماس بگیرید و از اون وقت بگیرید! یعنی عملا فهمیدیم که ده دقیقه است سر کاریم....دوباره شروع کردیم به گرفتن شماره بعدی
هزار بار گرفتیم اما اشغال بود خطا
ساعت 20 دقیقه به یازده (به وقت ایران) بالاخره اپراتور بالا اومد و خواست که برای انگلیسی حرف زدن عدد1 ، فارسی حرف زدن عدد 2 رو فشار بدیم...2 رو فشار دادیم اما خبری نشد...یه اپراتوری اومد روی خط و شروع کرد به ترکی حرف زدن و یه سر دستورالعمل هارو دادن...خب اگه من یکم ترکی بلد نبودم نمیفهمیدیم چی میگه...اپراتور ازمون خواست که گوشی رو نیگر داریم تا خطا ازاد بشه و یکی از مسولا سرش خلوت بشه....حدود 10 دقیقه طول کشید تا یه خانومی اونور خط به ترکی جواب بده...و تا دید همسری انگلیسی حرف میزنه دوباره رفتیم پشت خط...
بعد از چند دقیقه مردی اومد روی خط و همسری درخواست دو تا وقت ویزا برای خودش و من رو مطرح کرد ... مرده گفت متاسفم همه وقتا نیم ساعته پر شد!!!!
خیلی ناراحت شدیم و اعتراض کردیم و گفتیم که الان یک ساعته داریم شماره میگیریم و بیست دقیقه است پشت خط نیگرمون داشتین اونوقت میگین وقت نیست
مرده دوباره عذر خواهی کرد و گفت 5هزار نفر ایرانی زنگ میزنن و ما وقتامون محدوده و....
خلاصه با کلی ناامیدی قطع کردیم و از این راه منصرف شدیم...
میشه گفت این راحت ترین راه گرفتن وقت بود.... که نشد....
باید راه های دیگه رو امتحان کنیم
پ.ن: خدایا مگه ماچه گناهی کردیم که توی جها.ن.سو.م اونم از نوع قرنطینه.ش بدنیا اومدیم...چرا باید اینقدر بدبختی بکشیم؟؟؟؟اینقدر خوار و ذلیل بشیم؟؟؟اینهمه هزینه کنیم و دست به دامن کسایی بشیم که یه روزی خیلی خیلی پایین تر از ما بودن....چرا همیشه سهم ما باید پس رفت و عقب گردی باشه؟؟؟
* تعطیلات عید نورزو امسال هم تموم شد
خیلی زود گذشت من که باورم نمیشه راستش
تازه فکر میکنم که 5-6 فروردینه
خوب بود من راضیم و بهم خیلی خوش گذشت :)
* سیزده بدر همه فامیل دور هم بودیم و بعد از خوردن یک ناهار مبسوط، ساعتی در دامان طبیعت و صد البته ترافیک جاده بودیم ...
به هرحال سبزه مون رو دادیم دست آب...
* 4شنبه مهمون دارم:) عمه جونم و همسر گرامیش(این عمه.م رو مخصوص دوست دارم)+ یه عمه دیگه+مامانم اینا....حالا بنظرتون چی بپزونم؟ کلا رنج سنی مهمونام منهای خودم و خواهری و همسری، 50 به بالاست، این یکم سخت میکنه انتخاب غذارو ...راهنمایی و کمک لطفا :)
* با عرض پوزش اسم وبلاگیم رو عوض کردم :)
اسم نوستالژیک و دوست داشتنیه برام + :)
لطفا منو از این به بعد با اسم جدیدم خطاب کنید...گل نسا....مرسییییییییی:)
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
* فردا صبح (دوشنبه) باید تلفنی از س.ف.ا.رت.آن.کا.را وقت بگیریم...فقط یه روز به دانشجو.ها.ی.ا.یر.ا.نی وقت میدن ...البته برای دو ماه بعد...اونم به تعداد محدود، طوری که میگن خطا اشغاله و سر یک ساعت همه وقتا پر میشه...امیدوارم که موفق شیم:)
پ.ن: بر باعث و بانیش لعنت....
* سال نو مبارک با کلی آرزوی خوب برای همه.تون
* بعد از چندین سال تغییرات بزرگی توی وبلاگم دادم :)
فکر کنم تغییرات مثبتی باشه
تنوع خوبه
* خدای مهربون عیدی مارو همون شب عیدی فرستاد توی اینباکس همسری:)
نامه پذ.یر.شی که منتظرش بودیم
همسری بقدری خوشحال بود که جیغ کشید:)
مرسی خدا
مرسی که صدامو شنیدی:)
برامون دعا کنید دوستای گلم
اگه همه چی خوب پیش بره تا یک- دو ماه دیگه باید بریم س.ف.ا.ر.ت
* من پر انرژی و امیدوارم...و منتظر آینده....هرچند شاید برای مدتی کمتر بتونم بنویسم...شاید هم کوتاه...
* تعطیلات عید همش به مهمون بازی گذشت....ولی من دوستش دارم...من عاشق این دور هم جمع شدنامونم :)
* این آخرین پست سال 1390 من هست
سال 90 برای من سال بزرگی بود
که بزرگترین اتفاتش به نظرم این سه تا بود (که جزو بزرگترین اتفاقات زندگیم هم هستن)
" من عروس شدم و همسری دوماد
زندگی مشترکمون رو توی خونه دوست داشتنیمون شروع کردیم
از پایان نامه.م دفاع کردم و فارغ التحصیل شدم"
امیدوارم سال 91 هم سال خوبی برامون باشه و به چیزی که انتظارش رو داریم و براش تلاش کردیم برسیم:)
امیدوارم سال 91 با خبرای خوبی برامون آغاز بشه
خدا میدونه که ته دلم چه خبره...
سال نو رو پیشاپیش به همه شما تبریک میگم
براتون هم بهترینها رو آرزو میکنم، سلامتی، شادی، عشق و آرامش:)
و امیدوارم به هر چیزی که میخواین برسین:)
همه.تونو میبوسم:*
پ.ن.1: اسفند 87 با کلی حرف شروع کردم، با کلی خاطره که دلم میخواست یه جا ثبت بشه، با کلی لحظه دلتنگی که تمام روز و شبم رو پر کرده بود...نوشتم از همه اونها...از تمام لحظه های بزرگ زندگیم... از بزرگترین اتفاق زندگیم...از رسیدنمون...نوشتم از همه چیز.....و امروز رسیدم به اسفند 1390...وبلاگم تولدت مبارک:) البته با چند روز تاخیر:)...امیدوارم بازم بتونم بنویسم:)
پ.ن.2: بماند برای بعد:)
دیشب برف شدیدی شروع به باریدن کرد
در عرض چند ساعت زمین پر از برف شد
ساعت 11.30 از خونه بابا اینا راه افتادیم...تا خونه خودمون 5 دقیقه راهه ولی خیلی بیشتر طول کشید
اولش خوب بود و مشکلی نبود
ولی وقتی رسیدیم سر خیابونمون که یکم سربالاییه ماشین شروع کرد به سر خوردن
به زور و سر سر کنان سر کوچه مون رسیدیم و دیگه اصلا ماشین بالا نمیرفت و هی به این ور و اونور انجراف پیدا میکرد
همسری پیاده شد و کمی برفای روی زمین و جلوی ماشین رو پارو کرد و دوباره با هزار آرزو و نذر و نیاز راه افتادیم...خلاصه بالاخره با چه مصیبتی وارد کوچمون شدیم
اومدیم توی خونه
همسری پیشنهاد داد که بریم توی برف قدم بزنیم!
لباسامونو عوض کردیم و لباسای ضخیم تر پوشیدیم و شال و کلاه و دستکش برداشتیم و مجهزانه(!) رفتیم بیرون
یکم قدم زدیم، چند تا عکس گرفتیم و بعدشم برگشتیم خونمون
خوب بود!خوش گذشت:)
تازه!برفای حیاط رو هم پارو کردم
پاروکردن برف رو دوست دارم، حس خیلی خوبی میده بهم:)
* هوا امروز خیلی خیلی سرد بود....استخوان سوز بود در واقع!
* بچه ها من بدقول نیستم ولی باور کنید فرصت نشده بود اصلا بیام نت...یه مسافرت دو روزه هم پیش اومد برامون و دیروز عصر برگشتیم...امروز هم از ظهر رفتم خونه خاله.م تا تنها نباشه و شب همسری از سر کار اومد اونجا و بعد شام برگشتیم خونه...عکسارو دیروز از خاهری گرفتیم و بزودی با یه ک.ی.ش.نامه میام پیشتون:)
سلااااااااااااااااااااام
من برگشتم!
با کلی انرژی
جای همگی خالی، خیلییییی خیلیییی بهمون خوش گذشت
سفر ک.ی.ش رو توی این فصل به همه بسیار تا بسیار توصیه میکنم:)
هوای عالی، کلی پیاده روی، کلی دوچرخه سواری و....
عالی بود!
عکسا دست خاهریه
بزودی با یه سفرنامه توپ و عکس آپ میکنم:)
* این آهنگ یکی از کلیپای بسیار زیبای فیلم عروسیمونه...خیلی دوسش دارم
تقدیم به همه شما دوستای گلم، با آرزوی داشتن و تداوم زندگی گرم و عاشقونه تون
| Design By : Pichak |
