حرفها، خاطرات و دلتنگیهایمان
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
* وسط هفته زنگ زدم به مامانم اینا و مادر بزرگم اینا(شامل خاله و مامان بزرگم) و برای شام پنجشنبه دعوتشون کردم...برای صرف یک قورمه سبزی مَشتی!
آخه خواهریم دو هفته ای بود که هوس قورمه سبزی کرده بود و هی به مامانم میگفت چرا قورمه سبزی نمیپزی؟؟! این شد که ما دست به کار شدیم! و یک قورمه سبزی جانانه پزیدیم:)
چهارشنبه صبح هم دختر عموی گلم زنگ زد و قرار شد پنجشنبه صبح بیاد خونمون! برای اولین بار!
خلاصه این شد که پنجشنبه هم واسه ناهار هم واسه شام مهمون داشتم
چهارشنبه شب خاله.م اطلاع داد که دایی اینا هم توی راهن و دارن از شهرستان میان...اینطور شد که تعداد مهمونای شامم هم افزایش یافت:)
پنجشنبه واسه ناهار سوپ خامه و ته چین درستیدم
خوشمزه بود
راستی دخترعمویی برای خونمون یه تابلو خوشگل آورده:) دستش درد نکنه:*
واسه شام هم که قورمه سبزی و بُرانی مرغ درست کردم...کلاً قورمه سبزی توی خونواده ما خیلی خیلی محبوبه و همه کلییییییییییی خوردن و تعریف کردن:)
جمعه ظهر هم مهمون بودیم خونه عمه جونم، اونجا هم کلی خوش گذشت، دخترای فامیل بعد از مدت ها دور هم جمع شده بودیم
آخر مهمونی هم چند تا عکس بامزه از خودمون گرفتیم و خیلی بامزه شده بودن:)
جمعه شب هم دایی اینا اومدن خونه مامانم اینا و خب قطعاً من و همسری هم که بودیم:) یه شام فست فودی آماده کردیم و خوردیم:)
این بود آخر هفته من:)
*عکسامون قول داده تا آخر این خفته فیلممونو بده!! من که چشم آب نمیخوره
کُشت مارو با اینهمه بدقولی و تاخیر!
* گاهی احساس میکنم که افسرده شدم...میدونم علتش چیه...این احساس هیچ ربطی به زندگیمون نداره، همه چیز بین من و همسری عالیه شکر خدا...فقط...تنها چیزی که ازش راضی نیستم وضعیت الان و نامعلوم آینده است....
خدایااااااااااااااا ما رو به خواسته هامون برسون
* و اینطور شد که دوباره دو روز مونده به نیمه دی ماه، با فوت کردن شمعی با یکی از سالهای زندگیم خداحافظی کردم و سال دیگه ای رو آغاز کردم

به اتفاق همسری رفتیم و خوشمزه ترین کیک شکلاتی رو گرفتیم و رفتیم خونه مامانم اینا و همه دور هم بودیم...خیلی خوب بود....کلی کیک خوردم
* آقای عکاس لطف کردن و عکاسامونو بالاااااااااااااخره تحویل دادن
خیلی دوسمشون دارممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
* به سلامتی کارای تسویه حساب تموم شد و شنبه میرم که مدرکمو بگیرم بذارمش دم کوزه آبشو بخورم
* بچه ها در پناه تو رو میبینید؟ شبکه دو ساعت یه ربع به 12 یکشنبه تا پنجشنبه میده....نمیدونم چرا بهم خیلی میچسبه :)
* امروز ظهر یکمی با همسری بحثمون شد...راجع به چیزی که اصلا هم مهم نبود...بعدشم رفت شرکت...قبل رفتن اومد بوسید منو...اما من الکی تحویلش نگرفتم و ادای قهرارو درآوردم ... همسری که رفت گیج بودم ..... یکم خوابیدم ...بیدار شدم با کلی پشیمونی....بهش زنگ زدم و با مهربونی باهاش حرف زدم
بعدشم با انرژی کارامو کردم و یه شام خوشمزه پزوندم
ساعت حدود 8.30 بود همسری اومد با یه شاخه گل مریم
و یه شاخه میخک صورتی
ازش معذرت خواهی کردم بخاطر حرفای بی پایه و اساسم و خزعبلاتی که گفته بودم
اونم منو بخشید
:)
دو روزه خواب یه گربه ای رو میبینم
اسمش "میودیت" هستش
حرف میزنه
همه جا پیشمه
راجع به همه چی هم نظر میده
دیشب اسمش یادم رفته بود، ازش پرسیدم اسمت چیه؟
با دلخوری گفت دیشب بهت گفتم که!
یکم فکر کردم چون یادم بود با میو میو یه ارتباطی داشت اسمش....بعدش گفتم آهاااااااااان، یادم افتاد، اسمت میودیت بود !
کلی خوشحال شد
کمی با تاخیر مینویسم:
* امسال ما سه بار شب یلدا کردیم و هندونه خوردیم:دی
- شب یلدا منهای یک: خونه مامانم اینا! هندونه بس شیرینی بود جای همتون خالی
- شب یلدا: خونه خاله همسری، به همراه فامیل محترم...علاوه بر هندوانه، اندکی رقص و تفریحات سالم هم چاشنی این شب بس بلند گردید
- شب یلدا به اضافه یک: خونه خاله پرنده خانوم! هندونه خوشمزه بهمراه کیک شکلاتی:دی
* با اینکه سفرمون دو روز بیشتر طول نکشید، اما خیلییییییییی بهمون خوش گذشت
کلی انرژی گرفتیم
این اولین سفر بعد از آغاز زندگی مشترکمون بود
اینقدر اینور اونور و جاهای متفاوت رفته بودیم که انگار یه هفته بود توی سفر بودیم:دی
و اما روزانه:
* امروز رفتیم عکسامونو دیدیم که تاییدشون کنیم واسه چاپ، خوب بودن، فقط خواستیم بعضیاشون یه تغییر کوچولو بده:) پنجشنبه یا دوشنبه آماده میشن ایشالا:)
چقدر عروس و دوماد خوشگلی بودیما
* رفتیم بازارچه سبزی و میوه خرید کردیم:)
فلفل دلمه ای های رنگی خوشمل خریدم و توشونو خالی کردم و بسته بندیشون کردم گذاشتم توی فریزر! فقط باید بادمجون گرتالی (
) هم پیدا کنم و یه دلمه اساسی بپزونم:)
* اوایل زندگی مشترک که مسولیت خونه داری برای اولین بار تماما به دوشم بود(البته همسری کمکم میکنه ولی خب قسمت اعظمش با منه)، یه وقتایی یه چیزایی توی یخچال میموند و یادم میرفت مصرفشون کنم، مثلا میوه!....خیلی ناراحت میشدم و عذاب وجدان میگرفتم...اما الان یاد گرفتم و همه چی رو به موقع و به جا استفاده میکنم و نمیذارم که خراب بشه
اینم یه نوع پیشرفته دیگه نه؟
* با اینکه مثل همیشه هر چند روز یه بار میریم خونه مامان اینا، اما نمیدونم چرا این روزا خیلی دلتنگشون میشم...دلم پر میکشه واسشون
* خوندن زبان رو دوباره شروع کردم:)
خدایا بهم انرژی بده تا همینطوری ادامه بدم:)
* همسری امسال خیلی زرنگ شده در زمینه اپلای، من هنوز عنر عنر (
) تازه فرم یه دانشگاه رو پر کردم! چهار تا دیگه رو هم باید تا دوهفته دیگه تکمیل کنم و بفرستم...امیدوارم امسال نتیجه بهتری نسبت به سال پیش بگیریم...خدایا توکل به تو، لطفا کمکون کن به چیزی که میخوایم برسیم
دیروز به همراه همسری، فیلم Terminal رو دیدیم
فیلمی از ا.ستیو.ن.ا.سپیلبر.گ. و با بازی موفق تا.م.هنکز!
(از تام خاطرات خوبی دارم، فو.ر.ست.گا.مپ رو که دیدین؟)

خیلی جالب بود
مردی اهل کشوری به اسم کروکوژیا، که برای مدت چند ماه توی فرودگاهی در آ.مر.یکا گیر میکنه و مجوز ورود به شهر رو نداره و مجبور میشه منتظر بمونه...
جالب تر از خود داستان، اسم کشور این مرد بود که تا به حال نشنیده بودیم
بنابراین بعد از دیدن فیلم رفتم و توی نت سرچ کردم
اولین نکته ای که فهمیدم این بود که اصلا همچین کشوری با این اسم توی دنیا وجود نداره و فقط یه تخیل بوده
نکته بعدی و جالب تری که فهمیدم این بوده که این داستان از روزی زندگی یه پنا.هن.ده ا.یر.ا.نی ساخته شده!!! فردی به اسم مهر.ا.ن.کر.یمی.نا.صر.ی که 18 سال تموم توی ترمینال فرودگاه پا.ر.یس زندگی کرده تا اجازه اقامت بگیره! + (بعد که بیشتر گشتم دیدم توی ویکی پدیای فارسی هم یه ردی ازش هست: +) اینم عکس این هموطن عزیز:
راستش من اصلا فکر نمیکردم ماجرای فیلم واقعی باشه! اماااااااااااا....
اگه خواستین یه فیلم متفاوت با چاشنی طنز رو ببینید"ترمینال" رو بهتون توصیه میکنم!
* پریروز دستم خورد و شوهر خرگوش طفل معصومم از روی میز افتاد و پاش هزار تیکه شد
دیروز همسری چسب قطره ای گرفت و تونستیم یه قسمت از پاشو بچسبونیم تا بتونه دوباره سرپا وایسته:)
البته بدجور شکسته بود نتونستیم بعضی قطعه هاشو شناسایی کنیم که مال کدوم قسمته
خیلی دوسمشون داشتم...خرگوش بیچاره من

*احتمالا آخر هفته بعد بریم ت ه ر ا ن، تا شب یلدارو در کنار خانواده همسری سپری کنیم:) بمناسبت برگشتن پسر خاله از فرنگ مهمونیی ترتیب داده شده:)
* دیروز باباجونم خورده زمین، خدارو شکر چیزیش نشده...امشب میریم خونشون
خدایا لطفا مواظب عزیزانمون باش...
* دیشب یه فیلم دیدم با نام : "Inception"


جالب بود بنظرم
اینقدر توی فیلم غرق شده بودم که وقتی تموم شد به دنیا و زندگیم یه جور دیگه ای نیگا میکردم
فکر میکردم شاید اینم یه خواب باشه و اگه خواب باشه من از کجا میتونم بفهمم؟؟؟...
البته صبح وقتی بیدار شدم، همون پرنده خانوم سابق بودم
* بچه ها یه خاطره هم از روز عروسی بگم...
همسری یه دخترخاله کوشولو داره، که جیگره منه
از تیزی و هوش این بچه هرچی بگم کم گفتم... منو هم خیلی دوست داره، یعنی در این حد که یه روز اومده بود بهم میگفت کاش می شد تو مامان من بشی
البته من اونموقع هنگ کردم چون انتظار همچین حرفی رو اصلا نداشتم مخصوصا که مامانش(خاله همسری؛ که من براشون احترام خیلی خاصی قائلم و از نظر من ایشون یه زن کامله) هم اونجا بودن، خلاصه خود خاله موضوع رو یه جوری جمع کردن و من از اونروز شدم مامان افتخاری این وروجک
روز عروسی، وقتی همه کادوهاشون رو سر سفره عقد دادن، این وروجک اومد پیشم و با خجالت فراوان (چیزی که ازش بعیده!!!
) گفت: "پرنده جون...من شما رو خیلی دوست دارم، این کادوی من به شما، چیزیه که مال خودمه و خیلی دوسش دارم"
بعد هم مشت کوچولوشو باز کرد و یه انگشتر تک نگین زیبا بهم داد
که فقط توی بند اول کوچیکترین انگشتم میرفت
منم انگشتر رو توی اولین بند انگشت کوچیکه.م انداختم و بهش گفتم، این قشنگترین هدیه ای بود که امروز گرفته بودم!!
این انگشتر کوچولو شاید ارزش مادی نداشته باشه، ولی از نظر معنوی واسم یه دنیا ارزش داره
چون که اون بچه با نهایت احساسش اونو بهم هدیه داد
* واسه درس ا.ن.ق.ل.ا.ب خواهری باید پروژه ای راجع به زندگی یکی از بزرگان ا.ن.ق.لا.بی جهان میداد، و چون داره واسه ا.ر.شد میخونه، این وظیفه رو من بر عهده گرفتم....راجع به زندگی نل.سو.ن.ما.ند.لا اطلاعاتی جمع کردم و یه پاورپوینت براش ساختم و دیشب فرستادم برای خاهری:)
میشه گفت زندگی عجیبی داشت...شاید یه جاهایی از زندگی شخصیش به نظرم اشتباه بود....نمیدونم چرا همیشه از این انسانای بزرگ انتظار دارم اشتباهای به این بزرگی توی زندگیشون نکنن...اشتباهه نه؟ همه ممکنه اشتباه کنن، هیچ کس توی هر زمینه ای کامل نیست
بگدریم....
اما این حرفای آقای ما.ند.لا خیلی به دلم نشست و لذت بردم
امیدوارم شما هم لذت ببرید:
از خدا پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،
با اعتماد، زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.
زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید
مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر
مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی
کوچک باش و عاشق.. که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را
بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن
فرقى نمی کند گودال آب کوچکى باشى یا دریاى بیکران... زلال که باشى، آسمان در توست
* هفته پیش مهمون داشتم واسه شام، داییم اینا، خالم اینا، مامانم اینا و مادربزرگم
همه چی خوب بود، غذا هم خوب شده بود و همه کلی خوششون اومده بود
+ سالاد الویه (تزیین به دست خواهری)
+ میز غذا
+ دسر (دسره خیلی خوشمزه شده بود، یه ترکیبی از چند نوع دسر بود
تا اومدیم عکس بگیره دیگه همینقدرش مونده بود
)
+ کیک
(با تشکر ویژه از عکاسان
)
* برف میباره شدیددددددددددددددددددد
عصر با همسری باید میرفتیم یه جایی، برگشتنی برف روی زمین زیاد شده بود و همه ماشینا سُر میخوردن....خدارو شکر به سلامت رسیدیم خونه:)
*شدیداً تنبلی رفته توی جلدم
دیشب همسری رفت ت ه ر ا ن
منم اومدم خونه مامانم اینا
شب اینجا خوابیدم
اما توی اتاق خواهری
آخه اتاق خودم خیلی سرد بود
دیگه بخاریشو روشن نکرده بودن...خب چون خالی از سکنه است!
بعد از تقریبا سه ماهه که دوباره شدم دختر این خونه:)
حس خوبی داشتم
صبح که کسی خونه نبود کارامو کردم، تلویزیون دیدم
آشپزخونه رو تمییز کردم، ظرفارو شستم تا وقتی مامان میاد استراحت کنه و به کارای خودش برسه
ایمممم
دلم برای خونه خودمون هم تنگ شده راستش
از صبح چند بار به بهونه های مختلف خواستم برم
اما بعدش دیدم تنها میمونم و بنابراین نرفتم
کار همسری امروز حل نشد و مجبوره فردارو هم بمونه
پس من امشب رو هم اینجام
مهمون خونه بابای مهربونم:)
پ.ن.1: خدایا خودت مواظب پدر و مادرامون باش لطفا
پ.ن.2: پریروز هم خیلی خوب بود، مهمونام اومدن و رفتن، یه چیزای ریزی راجع به مهمون داری یاد گرفتم که دفعه بعد سعی میکنم به کارشون بگیرم:)
کیکم هم خراب شد و توی دقایق آخر با همسری دوییدیم شینیلی فروشی
یکی از عمه خانومام یه کاسه مثلثی با دو تا شمعدون پایه بلند کریستالی برام آورده که خیلی خوشگلن، اونیکی عمه خانوم هم یه ربع سکه داد بهمون و گفت که چون میدونم میخواین برین فکر کردم اینطوری خیلی بهتر از وسایل خونگیه
دست هردوشون درد نکنه
عاشقتونم عمه های مهربون و دوست داشتنی من
عمع اینا واسه شام جای دیگه ای مهمون بودن، در نتیجه فقط مامانم اینا موندن واسه شام، منم از همون غذای خمیری اسفناج و قارچ و هویج (کالزونه) درست کردم براشون در دو مدل مختلف پیراشکی و پای
یعنی موادشون یکی بود ولی شکلشون متفاوت بود
هردوتاشون خوشمزه بودن، البته اون مدل پای خوشگل بود بنظرم و جون میده واسه مهمونیای دوستانه عصرانه
اینم عکسش:

همسر نوشت: همسرک، دلم برات خیلی تنگ شده
امیدوارم فردا کارت درست بشه و ظهر بدویی ترمینال تا فردا شب پیشم باشی عسلم
راستی امروز ظهر که اس ام دادم بهت، دلم میخواست یکم لوس بشه و ناراحت بازی دربیاره، اما من دعواش کردم و بهش گفتم که دختر خوبی باشه، تا وقتی فرصت کنی و بتونی بهم زنگ بزنی
دیگه دختر بزرگی شدماااااااا
* امروز مهمون دارم
دو تا از عمه هام قراره عصر بیان خونمون
برای اولین بار
منم امرزو صبح باید میومدم دا.ن.ش.گاه، قبلاً با استادم هماهنگ کرده بودم
الان تا یه ربع برمیگردم خونه
باید خونه رو جارو بکشم و اتاقامونو جمع کنم یکم:دی
دلم میخواد یه چیزی هم درست کنم
البته گفتن واسه شام نمیمونیم و جای دیگه ای مهمونیم
بنابراین شاید کیکی چیزی درست کنم:)
* دیروز خودمو زدم به بازار و خرید کردم
یه پارچه مخمل کِرِمی واسه رومیزی برای میز ناهار خوریمون (قراره با مامان بدوزیمش در آینده نزدیک)
یه همزن برقی هم خریدم (دستگاهی که داشتم سه کاره بود و همزن نداشت واسه همین مجبور شدم)
* دیشب همسری دیر اومد و خیلی خسته بود
قربونت برم همسر که اینقدر زحمت میکشی:*
اما اکشال نداره، ایشالا که تنت همیشه سالم باشه و کار کنی :*
راستی یادت نره، قراره امروز زود بیای و همه جای خونه مونو جارو بکشی
* راستی قراره واسه یکی از آشناهامون همکاری کنم
کار خوبیه
یکی از حُسناش اینه که توی خونه ام و میتونم نتایج کارمو براش ایمیل کنم:)
اینو خیلی دوست دارم!
* چرا عکسا و فیلم ع.ر.وسی اینقدر دیر حاضر میشه؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
*شکرت خدا:)
پ.ن: دلم برای همه تون تنگ شده
زودی میام پیشتون:*
بعدا نوشت: مرسی از کامنتهاتون دوستای گلم:*
دیروز و پریروز جواب آزمایشای مامان رو گرفتیم، خدارو شکر چیزی نیست و همه چی نرماله(از نظر مغز و اعصاب)، دکتر یه معرفی نوشت واسه یه دکتر قلب، امیدوارم جواب اون هم منفی باشه:)
خدایا شکرت:)
بعدانوشت: قربون مهربونی همه تون برم، عاشق همه تونم 
همیشه همراهم بودیم چه توی شادیام چه توی ناراحتیام 
ببخشید که من مثل خودتون دوست با مرام و با صفایی نیستم 
فقط میتونم بگم دوستتون دارم خیلی زیاد
حال مامان هم خوبه، هنوز گاهی دستش بی حس میشه، دیشب رفتیم دکتر...معاینه کرد و چندتا آزمایش نوشت، فعلااما امروز نشد بریم درگیر مامان بزرگ بودیم توی بیماستان، فردا احتمالا بریم آزمایشو بده...توکل به خدا
مرسی از همدلی و مهربونیت عزیزانم:*
بچه ها میگم آدم میره بیمارستان یا مطب دکتر افسرده میشه، بس که اینقدر پُره
انگار همه مریضن...دلم برای اونایی کباب میشه که علاوه بر درد خود بیماری، مجبورن درد بی پولی رو تحمل کنن
قیمت ویزیت ساده یه متخصص 17 هزارتومنه!! من نمیدونم اونی که نداره باید چیکار کنه، از کجا بیاره:(
توی اتاق مامان بزرگم توی بیمارستان، یه دختر جوون 27 ساله ای هست که یه کلیه پیوند زدن بهش، اما متاسفانه پس زده
از دِه اومدن، علاوه بر وضعیت خیلی سختی که دارن، خیلی هم بی پولن، مثلا فکر کنید 6 تومن نداشتن که پول آمبولانسو بدن:(....خیلی ناراحت کننده است...
وضعیت عمومی دختر طفل معصوم هم خیلی بده، چندبار تشنج کرده و هر وقت من دیدمش منگه و هوشیار نیست...وقتی میرم بیمارستان دیدن مامان بزرگم افسرده میشم و تا یه روز حس و حال هیچ کاری رو ندارم...مامانم هم میگه وضعیتش اصلا خوب نیست و به احتمال زیاد چند روزی بیشتر عمر نمیکنه:(
* ای خدای مهربون، معجزه ای کن در حق اون دختر بی گناه
* بچه ها قدر سلامتیامونو بیشتر بدونیم...نعمت خیلی بزرگیه...
امروز مامانم صبح زنگ زد که پاشید واسه صبحانه بیاید اینجا، بابا سنگک گرفته! ناهار هم میخوام کوفته بپزم
من و همسری هم دیشب تا دیر وقت مشغول کارامون بودیم و واسه همین هم صبح دلمون میخواست بیشتر بخوابیم، واسه همین به مامان گفتم ما با اجازه تون یکم دیر میایم چون هنوز خواب داریم
ساعت 11.30 بیدار شدیم و آماده رفتن شدیم
رسیدیم و یکی دو لقمه مثلا صبحانه زدیم و بعدشم که ناهار خوردیم
تا شب اونجا بودیم
توی این مدت دست و پای مامان دو بار بی حس شد
برای چند دقیقه
میگفت توی چندروز قبل هم اینطوری شده چند بار
دلم شور میزنه
از وقتی برگشتیم همش بغض دارم
هم خودش هم من میدونیم که این میتونه نشونه چی باشه
فردا عصر میریم دکتر تا براش آزمایش بنویسه
خدایا لطفا مواظبش باش
پ.ن.1: شایدم همش بخاطر خستگی های این روزهاش باشه
پ.ن.2 : بابا هم خیلی نگران بود، توی چشماش دیدم
ما.در.بز.رگم توی بیما.ر.ستانه
خدارو شکر حالش خوبه
ایشالا تا دو روز دیگه مرخص میشه
این چند روز رو هم بیشتر درگیر اون بودم
یکمم تنبلیم میومد و چیزی هم نبود بیام بنویسم
یعنی بود
اما حس نوشتنش نبود
الانم که رفتم وبلاگ فنچی خانوم و آخرین پستش رو خوندم کلی حالم گرفته شد و یه خاطرات بدی برام زنده شد
واقعا چرا؟؟؟
چرا ما خانوما امنیت نداریم؟؟؟
چرا همیشه باید با ترس و لرز از خیابون و کوچه بریم و بیایم
چرا همیشه باید وقتی میریم از خونه بیرون استرس داشته باشیم
چرا همیشه باید توی تاکسی خودمونو جمع کنیم و اون مرد بی شخصیت کناری نفهمه که توی تاکسی چطوری باید بشینه و هر ثانیه یه متر مکعب منبسط نشه
چرا باید خاهر من از ترس مزاحمت، وقتی هر روز میره کتابخونه بجای اینکه از پل عابر پیاده (که خیلی خلوته) برای رد شدن از یه خیابون دو بانده خیلی شلوغ که ماشینا سرعت بیشتر از صد دارن استفاده کنه مجبور میشه عرض خیابونو پیاده رد بشه؟و خدا میدونه چقدر هر روز من نگران این موضوعم و فکرم میمونه پیشش و چقدر ازش خواستم که این کتابخونه رو بیخیال بشه
اینا فقط چند نمونه بودن
و میدونم که دل همه ما پر از این چراهاست
میدونم که این حس نفرت و ترس رو همه مون تجربه کردیم
ای کاش ایران ما اینطوری نبود...
* بچه ها من دلم خیلی پُره...به یه چیزایی که فکر میکنم کلم داغ میکنه...این روزا همش به فکر آینده نامعلوممونم...+ و + (منظورم دقیقا مشروح و توضیحات این سایتا نیستن)
* با تنبلی بسیار فراوان، اصلاحات پا.یا.ن.نا.مه.رو انجام دادم و تموم کردم! امروز عصر یا فردا صبح میبرم واسه چاپ و صحافی:)
* بیشتر وقتا صبحا با همسری بیدار میشم و صبحانه رو باهم میخوریم و بعدش اون میره و من تنها میمونم تا سرشب که همسری برمیگرده...
همه دوست جونایی که همسراشون دیر میان خونه رو به شدت درک میکنم:(
* از وقتی عروسی کردیم و اومدیم خونه خودمون تقریبا یه روز درمیان خونه مامانم اینا هستیم...اگه نریم ناراحت میشن یه جورایی و میگن مارو فراموش کردین...میدونم از محبتشونه و میخوان که مثه قبلنا دور هم باشیم و حتی هر روز همدیگه رو ببینیم، اما گاهی خب خونه خودمون راحت تره...
* بهم نخندینا ، نگین بابا این که مال شونصدسال پیش بود:">
در جهت پر کردن اوقات فراغت دارم فر.ا.ر.از.ز.ند.ا.ن میبینم
توی سی تا قسمت اول حرف زدنشون برام گنگ بود، واسه همین فقط زیرنویس میخوندم، اما زیرنویسای قسمتهای بعدی رو انگار گوگل ترنسلیت ترجمه کرده، خیلی بدرد نخور شده...واسه همین به حرفاشون هم توجه میکردم که ییهو کشف کردم، چقدر خوب همه شونو میفهمم
حالا هم دارم لیسینینگ تمرین میکنم هم اقات فراغتم رو پر میکنم:)
* بچه ها فا.ر.سی.و.ا.ن میبینید؟؟؟من از کل این شبکه فقط عاشق د.نیا.ی.ما.لکو.م هستم که جمعه ها میده!!!! خیلیییییییییییییییییییییییی دوسش دارم!
یکی از آرزوهام اینه که یه پسری مثه "لویی" داشته باشم، برادر کوچیکه مالکوم
که توی خونه.مون آتیش ببارونه
البته اگه مسائل ژنتیکی رو درنظر بگیریم، با توجه به ژن بابا و مامانش، تقریبا غیر ممکنه، مگر اینکه اون وسط جهشی چیزی پیش بیاد
اگه فرصت کردین نیگا کنید، جمعه ها ساعت 7.30 :)
از اونجایی که ما هنوز ما.ه.و.ا.ر.ه نداریم، واسه همین جمعه ها حتما یکی از اون روزای یک درمیون سهمیه خونه مامانم اینا هست
بقیه روزارو با سریالای وطنی سر میکنم

همون پسرر کوچولوئه که جلوی دوچرخه نشسته:دی
اگه فیلم Unfaithful رو دیده باشید، اونجا هم بازی کرده!(اگه این فیلم رو ندیدید شدیدا بهتون توصیه میکنم!)
اینم یه عکس دیگه از مالکوم و دوتا برادراش:)

* دلم میخواد دلمه بادمجون و گوجه فرنگی و فلفل دلمه ای درست کنم:)
بدجوری هوس کردم
شاید فردا!
بعدا نوشت: مرسی دوستای گلم
مرسیییییییییییییییییییییی
بهم انرژی میدین

یکی از کارهای مورد علاقه من گشتن توی مغازه ها و فروشگاه های لوازم خانگی و ظرف و ظروف مربوط به آشپزخونه.ست
هیچکس بجز کسی که همراهمه نمیتونه این لذت وصف ناپدیر من رو توی این موقعیت درک کنه
باور کنید
البته این کاملا جنبه ژنتیکی داره
(آخه بنده توی این زمینه به آقای پدرم کشیدم
آقای پدرم هم شدیدا به لوازم خانگی و ظرف و ظروف آشپزخونه علاقه داره...خونمون(یعنی خونه مامانم اینا) پر از انواع ظرف و ظروف با کاربردهای مختلفه که همشونو آقای پدر پسندیده و خریده
)
القصه، چند وقتی بود که از جلوی یه فروشگاه ظرف و ظروف آشپزی و آشپزخونه، که جدیداً باز کرده، رد میشدیم و من هی به همسر جان التماس میکردم که منو ببر اونجاااااااااااااااااااااااا تورو خداااااااااااااااا
اوشونم هی میگفت اول پا.یا.ن.نا.مه بعد!!!!
زمانی که به حول قوه الهی پا.یا.ن.نا.مه.مون تموم شد و خلااااااااااااااااااااااااص! شدیم، در اولین فرصت ممکن به اون فروشگاه مذکور عزیمت کردیم
حدود یک ساعتی با حوصله تمام فروشگاه رو گشتیم
واااااااااااااااای خیلی عالی بود
خیلیییییییی لذت بردم و کلا تمام خستگی این سه ماه(عر.و.سی+پا.یا.ن.نا.مه) از تنم دراومد
فقط یه مشکل بود اونم اینکه قیمت همه چی خیلی خیلی گرون بود
واقعا گرون بود
البته اینم باید گفت که اکثر جنساش کیفیت خیلی خوبی داشتن
اما گاهی هم قیمتا خیلی بی منطق وار(!) گرون بود
مثلا یه قابلمه استیل بود که من بسی عاشقش شدم
و هی با همسر جان قیمتش رو خوندیم و گفتیم نه اشتباه کردیم انگار! و دوباره خوندیم و سه باره و....آخرشم دیدیم نه بابا درست میخوندیم از اول!!! قیمت همون یه دونش 470 تومن بوده!!
خلاصه که ما فقط نیگا کردیم
دو تا چیز کوچیک خریدم، که البته پولش به همون اندازه خودشون کوچیک نبود
ولی چیزی بود که فکر کردم دیگه هیچوقت هیچ جا با اون کیفیت نمیتونم پیداشون کنم
+ قلم طراحی و تزیین روی کیک و دسر و اونواع غذاها
+ اینم آبلیموگیره!! خیلی جالب و بدرد بخور طراحی شده
البته یه قالب شیرینی کوچیک هم خریدم:)
چند تا چیز جالب دیگه هم بود که خیلی خوشم اومد و شاید دفعه بعد بخرمشون، مخصوصا مورد دوم
+ این تخته آشپزخونه که طراحی منحصر به فردی داره و خیلی خیلی بدرد خوره. وقتی کارتون تموم شد دو طرف کناری تا میشن و وقتی میخواین توی قابلمه ای چیزی خالیش کنید از کناره هاش نمیریزه
+ اینم یه قالب کیک جالب!
پ.ن.1: راستی اسم اون غذای خمیری (مربوط به دو پست قبل) رو پیدا کردم، اسمش کالزونه هست! البته میشه گفت یه نوع پیراشکیه، البته بقول جوجه خانوم پیراشکی خانواده
:)))
ولی بنطرم غذای خوشمزه ای هست
همسری من زیاد اسفناج دوست نداره، یعنی برانی اسفناجی که درست میکنیم رو خیلی کم میخوره...اما اون روز که اینو درست کردم، همون لقمه اول رو که خورد گفت: "چرا از اینا تا حالا درست نکرده بودی؟؟؟؟؟"
موادشم بستگی به ذائقه خودتون داره
اصلش همون اسفناج و پنیر پیتزائه
من قارچ و هویج هم بهش اضافه کرده بودم:)
برای تو: همسری بعضی شبا وقتی تو خوابی نیگات میکنم...
عاشق مژه هات میشم، عاشق چشمات، عاشق صورت دوست داشتنیت، عاشق موهای فرفریت....
یاد حرفات میفتم، یاد همه مهربونیات...
اونوقته که دلم میخواد یهو محکم بغلت کنم و بگم که تو گنج منی و چقدر دوسمت دارم
اما مجبورم تا صبح که بیدار میشی صبر کنم....گرچه بعضی وقتا هم نمیتونم مقاومت کنم و بیدارت میکنم
اما تو هیچوقت دعفام نمیکنی و توی خواب و بیداری بوسم میکنی....پپخشید
دلم میخواست شرایط اونطوری که میخواستم بود...
اما کاری از دستم بر نمیاد
ناراحتم
و دلم میخواست این فرصت رو از دست نمیدادم
از استاد هم خجالت میکشم
بنده خدا با اینکه شناختی ازم نداشت، بهم اعتماد کرد و توی این مدت همیشه پیگیر کارام بود
امشب بهش ایمیل میدم و میگم که نمیتونم...
دو روزه که دارم مثه یه پرنده سبک بال زندگی میکنم
به دور از هر نوع استرس و نگرانیِ درسی!!!
این دو روز به امورات عقب افتاده خونه رسیدگی کردم
امروز هم چندین کیلو سبزی پاک کردم(سبزی آش، سبزی خوردن، سبزی برای پلو)
واسه شب آش دوغ بار گذاشتم (همسری خیلی دوست می دارد
)
جمعه هم میخوام سبزی پلو با ماهی درست کنم و مامانم اینا و مادربزرگ و خاله.م رو دعوت کنم خونه
خلاصه که همه چی خوب و آروم و شاید بعد از 7 ماه برگشتم به حالت عادی زندگی
دلم برای همه دوستام یه ذره شده
سعی میکنم امروز به همه.تون سر بزنم ایشالا:)
راجع به جلسه.د.فا.عیه. هم همه چی خیلی خوب بود و استادا نمره نوزده و نیم بهم دادن:)
یه چند تا نکته ویرایشی و اصلاحی هم هست که باید قبل از چاپ پایان نامه درست کنم
و مقاله ای که باید آماده کنم تا بفرستیم واسه یه ژورنال
و اینم چند تا عکس:
+ دسته گل از طرف همسر جان (روز د.فا.ع از پا.یا.ن.نا.مه.م)
+ میز ناهار روز تولد همسری
(متشکل از آش گوجه فرنگی، کتلت، و یع غذای دیگه که اسمشو نمیدونم خمیریه که داخلش اسفناج و هویج و قارچ و پنیرپیتزاست، حال بگید اسم این غدا چه می باشد؟)
+ کیک تولد همسری(من هنوز عیار فر اجاق گازم دستم نیومده، اینم اولین تجربه.م بود توی فر خودم....بیچاره همسری
)
بعدا نوشت 1: مانا جون! من نمیتونم برات کامنت بذارم، رمزت عوض شده خانومی؟؟
بعدا نوشت 2: غافل گیر شدم!!!!! از اون دانشگاه ا.نگلیسی که پذیرش داشتم یادتونه؟؟؟الان دیدم استادش بهم ایمیل زده و نوشته برات یه خبر خوب دارم!!! یه فاند 50 درصدی بهت پیشنهاد میدم! یعنی فقط نصف شهریه رو باید بدی!!!!!!
نمیتونم بگم خوشحال نشدم، شدم....اما همون نصف بقیه.ش هم زیاده
واسه یکی از دوستایی که توی اون دانشگاه پیدا کردم ایمیل زدم و ازش درباره این موضوع راهنمایی گرفتم، و پرسیدم که اگه ترم اول خوب کار کنم، آیا امید این هست که فول فاند بشم؟؟؟منتظر جوابشم....
من دلم میخواد برم...در اولین فرصت درسم رو شروع کنم
عاشق این استاده هستم
خیلی پیگیره و بهم اهمیت میده
دانشگاهشم یکی از بهترین دانشگاه های انگلیس و دنیاست
از طرفی احساس میکنم همسری نمیخواد
یعنی دو دله
شرایط کاریش تازه خوب شده
داره تجربه های جدید بدست میاره
دلش میخواد یک سالی کار کنه و رزومه.ش رو پربار کنه و دوباره برای پاییز سال بعد اقدام کنه
نمیدونم...
باید تصمیم بگیریم...
بنظرم موقعیت خوبیه...اگه بشه که این فاند رو بعد از یک ترم تبدیل به فول فاند کرد...
خدایاااااااااااااااااااااا
راه درست رو پیش پامون بذار لطفا
امروز(دوشنبه) صبح ساعت 8.40 دقیقه از پایان.نا.مه.کا.ر.شنا.سی.ا.ر.شد.م د.ف.ا.ع کردم
همه چیز خیلی خوب بود
خیلی راضی هستم
:)
خدایا شکرت
![]()
پ.ن.1: این رهایی رو به خودم بسیار تا بسیار تبریک میگم
پ.ن.2: واه واه
چقدر اینجارو خاک گرفته
نیگا کن تورو خدا
پ.ن.3: شرمنده محبتتون بخاطر تک تک کامنتایی که از دل اومده بود و به دل هم نشست:)
همه.تونو خیلی دوست دارم
:*
دوستای عزیزم
از کامنتهای پر از مهربونبیتون ممنونم
در اولین فرصت تاییدشون میکتم
به غایت سرم شلوغه
کمتر از دو هفته تا جلسه دفاعیه.م مونده
راستش این روزا استرس هم دارم
صبحها و شبها هم (گلاب به روتون) دچار حالت تهوع میشم، فکر کنم بخاطر این استرسه باشه
خلاصه که اگه این مدت میگذشت و تموم میشد راحت میشدم
برام دعا کنید لطفا
شاید این مدت رو نتونم زیاد آپ کنم
منو ببخشید، قرار بود از خونه هم عکس بذارم براتون
اگه فرصتی پیدا کردم حتما حتما آپ میکنم و براتون عکس میذارم
مرسی از همراهیتون دوستای گلم:*
همه.تونو خیلی دوست دارم:*
* راستی، جمعه واسه همسری تبلد کوشولویی گرفتیم:)
مامانم اینا و مادر بزرگم اینارو هم دعوت کردم
خوب بود، خوش گذشت
غذاهامم خوب دراومده بود:)
عکس گرفتم که سر فرصت میذارم
* پست های "سپیدترین روز زندگی من" هم تموم شد به سلامتی:دی
* دوستای عزیزم ممنون از کامنتای پر از محبتتون
و ازتون معذرت میخوام که منتظرتون گذاشتم
پست دوم رو هم براتون گذاشتم، پست بعدی هم آخرین پست از این سری هست...
باور کنید اینقدر سرم شلوغه که حد نداره...علاوه بر پایان نامه خودم، این چند روز مشغول کارای مامانم بودیم و باید براش یه نرم افزاری رو آماده میکردیم...یعنی مطالبش رو مامانم جمع آوری کرده و کارای برنامه نویسیشو همسری انجام داده، کارای گرافیکیش رو هم من...خلاصه نرم افزار آماده شد و دیشب مامان برد تهران تا هم ثبتش کنه و هم توی یه جشنواره شرکتش بده...
پریروز هم جلسه تصو.یب.د.فا.ع.پا.یا.ن.نا.مه ها بوده که پا.یا.ن.نا.مه.م تصویب شده و سه هفته فرصت دارم که دفاع کنم:دی
مال بقیه همکلاسیام تصویب نشده و موندن واسه ترم بعد
خدارو شکر مال منو تصویب کردن وگرنه باید علاوه براینکه ترم پنجی می شدم، 300 تومن هم پول میدادم
* همسری فردا میره که قرارداد تولید یه دستگاه کنترلی رو با شرکتی ببنده...امیدوارم همه چی به خیر پیش بره :)
خدای هوای همسریمو داشته باش:)
* یه چیز در گوشی! جمعه تبلد همسریه!!!! خیلی دلم میخواد مامان اینا و خاله.م اینا رو دعوت کنم، یه غذای خوشمزه درست کنم، با یه کیک خوشمزه تر....اماااا.......اما ته دلم هنوز توی شکم....کارای پا.یا.ن.نا.مه.م مونده یکم....
نمیدونم کادو چی بخرم براش!؟
راستی! این اولین باریه که میخوام با پولی که خودم براش زحمت کشیدم چیزی بخرم
(یادتونه سال پیش یه ترم استاد کوشولو شدم؟! حالا بعد مدت های مدید پول ناقابل بسیار ناچیزی ریختن توی حسابم!!!
آدم نمیدونه با اینهمه پول چیکار بکنه؟؟؟!!!!
)
* یه آرامش خاصی توی وجودمه:)
خوشحالم و کلی انرژی دارم!:)
خدای مهربونم ازت ممنونم:*
* عاشق این پست سانیا هستم!!
سانیا یکی از بهترین دوستای وبلاگیمه، که با نوشته هاش بهم روح و انرژی میده:)
امیدوارم همیشه توی زندگیش موفق باشه:)
